تبليغاتX
بهترین آفهای دنیا
میتونیم اینجا بهترین آفها رو ببینیم

 

اگر به خانه من آمدي  براي من اي مهربان    چراغ بياور 

ويك دريچه كه ازآن  به ازدحام كوچه خوشبختي بنگرم

مي نويسم از تواز تو اي شادترين ،اي تازهترين    نغمه عشق

تو كه سرسبز ترين منظره اي  توكه سرشارترين عاطفه را نزد تو پيداكردم

و تو كه سنگ صبورم بودي در تمام لحظاتي كه خدا  شاهد غصه و اندوهم بود

به تو مي انديشم به تو مي بالم  و از تو ميگيرم  هر چه انگيزه درونم دارم

 

 

             

روزها مي گذري  عشق ما رو به خدايي شدن است

رو به برتر شدن از هر حسي  كه در اين عالم خاكي پيداست

دوستت مي دارم    از همين نقطه خاكي  تا عرش دوستت مي دارم

             

 آسمان چشمهايم مال تو                      

اشكهاي جانگدازت مال من

خنده هاي دلگشايم مال تو

بي قراري ؛درد و رنجت مال من

باغ سبز سبز خيالم مال تو

دشت غمناك وجودت مال من

خنده هاي دلگشايم مال تو

انتظار و صبر و هجران مال من

             

 

نمی دانی چه دلتنگم        چه بی تابـــــــــــــــــم

چه غمگینم چه تنهایم       تو را هر شب صدا کردم                                           

نمی بینی نمی خوابم        بیا تا باورت گردد  

من بی تو کمتر از خاکم       ولی با تو افلاکم

بیا با آرزوهایم                  بسازم خانه ای در دل

سراغم را نمی گیری           مگر بیگانه ای با دل؟

            

 

عاشق ومجنونت شدم‚نخونده مهمونت شدم           

کلی  پریشونت  شدم‚ اما  بازم  نیومدی

قهوه فنجونت شدم‚ شمع تو گلدونت  شدم               

خاک تو گلدونت شدم‚ اما  بازم  نیومدی

برف زمستونت شدم‚رسوا و حیرونت شدم         

چک چک ناودونت شدم‚ اما بازم نیومدی

آفتاب وبارونت شدم‚اشکای غلطونت شدم          

عطر  گلابدونت  شدم‚  اما بازم  نیومدی

ماه تو ایوونت شدم‚خراب وویرونت شدم          

گل  گلستونت  شدم‚ اما  بازم  نیومدی

 سه ماه تابسونت شدم‚الوند وکارونت شدم         

دشتای ایرونت شدم‚ اما  بازم  نیومدی

            

 

چشم ها بارانی

                             لحظه ها ویرانی

غنچه ها زندانی

                        با تو اما چه بگویم که زمان

لحظه سبز شدن را

      

                    به برگ و ریشه درآمیخته است

بهشت بی تو

                   بیا بان خالی است

ای هوای تنهایی

                         در لحظه وسوسه گندم

              کنارم باش

 

 

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت 7:53  توسط سعید و زهرا  | 

بر سنگ مزارم بنویسید:

آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش

که او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش

            

من پذیرفتم شکست خویش را پند های عقل دور اندیش را....

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است....

می روم شاید فراموشت کنم...با فراموشی هم آغوشت کنم...

میروم از رفتن من شاد باش...از عذاب دیدنم آزاد باش...

گرچه تنها تو از من میروی.....

آرزو دارم ولی عاشق شوی...

آرزو دارم بفهمی درد را....

                          تلخی بر خوردهای سرد را...

             

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد،

گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش،

که او يکريزو پي در پي دم گرم خوشش را در گلويم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدين سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را ...........

             

مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم

 

+ نوشته شده در  86/03/23ساعت 13:49  توسط سعید و زهرا  | 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

            

 

 دختره از پسره پرسید من خوشکلم ؟ گفت نه   گفت دوستم داری ؟ گفت نوچ  گفت اگه بمیرم برام گریه می کنی ؟

 گفت اصلا  دختره چشماش پر از اشک شد  هیچی نگفت پسره بغلش کرد گفت : تو خوشکل نیستی زیباترین هستی

تو رو دوست ندارم چون عاشقتم اگه تو بمیری من برات گریه نمی کنم چون من هم می میرم

  

            

مشكل دريا نيست. مشكل ماييم كه بدون توجه و آمادگي به دريا ميريم. تو كه در كنار دريايي بگو. از دريا آرامتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا خشمناكتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا ...... اما هميشه مردم براي رسيدن به اون و داخلش شدن ، مشتاقن !!!.عشق همون درياي ماست.همه ازش لذت ميبرن اما اوني تو دريا آسيب نميبينه كه به اندازه خودش جلو ميره. يه آدم ناشي بايد لب دريا دراز بكشه و لب دريا ، آب بازي كنه!!! جلوتر رفتن اون ، مرگ و نابودي اونه!!!!! بخدا عشق بد نيست،، بدي از ناشي بودن خودمونه. حالا اشكاتو پاك كن و امشب وقتي خواستي بخوابي ، با خودت تصميم بگير كه قبل از رسيدن به اين دريا ، شناگر ماهري بشي.

            

به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست  چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش و تنها      غمم دریا دلم تنهاست

            

عشق تقدير غير قابل پرهيزي است و از آن به هيچ سرا مارا توان گريختن نيست زيرا نه در مرگ و نه در زندگي از بيکران عشق فراتر نخواهيم رفت و باز به همان جا مي رسيم که عشق ما را به آن سو مي کشد

            

ثانيه ها منتظرند و من تنهـــــــــــــــــــــــا... رگ هايم به تپيدنت عادت كرده اند. نمي داني، من هم نمي توانم بگويم. عقل را مي پسندم و عشق را پنهان مي كنم شايد گناه من همين است!!!

            

نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني، حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي، نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني، صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

  

+ نوشته شده در  86/03/20ساعت 10:51  توسط سعید و زهرا  | 

آرزويم اين است: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشي، عاشق آن كه تو را مي‌خواهد، و به لبخند تو از خويش رها مي‌گردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت مي‌خواهد

           

پس از رفتنت آرزوهايم را دفن خواهم کرد. دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد...نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هيچ نگاهي را به رويا هايم نخواهم داد.اين را قول مي دهم

            

همه ميگن بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره ولي تو كه دنياي مني چطور ازت بگذرم؟

+ نوشته شده در  86/03/19ساعت 14:31  توسط سعید و زهرا  |